تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker Lilypie Next Birthday Ticker Lilypie Next Birthday Ticker روزانه های همسرانه

برای آخرین بار

 

سلام دوستان عزیزم

من فقط اومدم چند تا خبر تلگرافی بدم و برای همیشه برم .

آره برم . شاید دیگه تا سه چهار ماه دیگه اصلا نیام شاید هم بیشتر شاید هم کمتر

نمی دونم چی میشه؟ ظاهرا رئیس بزرگه فهمیده که ما از اتاق دکتر م میایم اینترنت رفته بهش گفته اجازه نداری اینا رو راه بدی . در صورتیکه این حرفش اصلا جنبه قانونی ای نداره . فقط خواسته زورگویی کنه . دلم به همین یه ذره نت خوش بود که اونم از دست رفت . اشکال نداره من و شوشو که فقط واگذارش کردیم به خدا تا خودش جواب این نامردی هاشو بده . جالب اینجاس که فقط در حق ما که اینطوری نکرده با خیلی های دیگه هم همینطوریه . همه دلشون از دست این خونه

فعلا برنامه خرید کامی به دلایلی منتفی شده . یعنی خودم ترجیح میدم فعلا نداشته باشیم . دیگه مث قبلنا اون همه وابستگی به این فضا ندارم ولی خیلی دلم می خواست این بهونه ای باشه برای ثبت خاطراتم . چون این سالها سالهای بحرانی زندگی ماست و من دلم می خواست این روزامونو ثبت کنم . روزایی که با عشق به هم همه مشکلا رو حل کردیم و تک و تنها با همه چی جنگیدیم

اما مث اینکه قسمت نبود . شوشو میگه توی ورد برای خودت فایل درست کن بنویس شاید این کارو کردم .

راستی من اول نمی خواستم خونه تکونی کنم برا عید اما هو به سرم زد که خونه رو بتکونم  سه روز طول کشید تا خونه نیم وجبی ما تکونده شد . خدا رو شکر که داداشم بود و طفلی خیلی بهم کمک کرد شوشو که جز غر زدن کاری نکرد

فیلم میلیونر زاغه نشین رو هم دیدیم . خییییییییلی فیلم قشنگی بود شاید قشنگ ترین فیلمی که تا به حال دیده بودم . پیشنهاد می کنم حتما ببینید .

تور رو خدا برام دعا کنین .

دیروز برای اتفاقی که افتاد دلم گرفت ولی شوشوی عزیزم بهم گفت که تا خدا رو داری غم نداشته باش . خدایا همه امیدم تویی . همیشه و همه جا و هر لحظه تو یادمی و بهت توکل دارم . می دونم که تو خیر و صلاح ما رو بهتر از هر کسی می دونی . می دونم که تنهام نمی ذاری .

شوشو اولا زیاد به توکل معتقد نبود خوشحالم که جریانات زندگی ما باعث شد تا به نزدیکی خدا به انسانها پی ببره . ختم قرآنم دیگه آخراشه . دیگه اینقدر علاقمند شدم بهش که با عشق میرم می خونم . من قبلا هم دو بار قرآن رو ختم کرده بودم ولی بدون معنی بود . برای همینم چیز زیادی نفهمیدم . ولی بچه ها من بهتون پیشنهاد می کنم حتی اگه یه خط قرآن که می خونین معنی فارسیشم بخونین . اونوقته که می بینین چه تحول بزرگی تو دلتون ایجاد میشه .

من رابطه ام مدتی بود با خدا کمرنگ شده بود ولی این تلاطم قلبی دوباره ام رو مدیون همین خوندن معانی قران هستم  . همونقدرم که آدم خودش برداشت می کنه کافیه این آخرین ختمم نخواهد بود . دوره بعدی رو میخوام با تفسیر بخونم .

تفسیر نمونه رو برای هر جزء می گیرم و می خونم . چه اشکالی داره که در کنار این همه کار که ما داریم انجام میدیم و در کنار این همه مشغله فکری که داریم شبا ده دقیقه تا یه ربع رو به خوندن دو صفحه از قران اختصاص بدیم .

به نظر من که عالیه .

خواستم تبلیغ کنم شاید یکی از روی حرفای من رفت خوند و خدا رو خوش اومد .

شوشو هم که تازه این همه به این چیزا بی علاقه بود و به جز نماز در بقیه چیزا تنبلی می کرد هم قرار شده بخونه . خوشحالم که من روش تاثیر گذاشتم .

فعلا بای . دلم تنگ میشه برای همه تون . نظرات رو تاییدی می کنم تا مث اون دفه نشه

!! نوشته شده توسط آتی | 7:56 | سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 •

زندگی

 

سلام . نمی دونم چی بگم و از کجا شروع کنم ؟ دیروز خیلی خوشحال بودیم ولی شب دوباره با یه اتفاق اعصابم ریخت به هم . بماند که چی بود ولی از طرف خودمون دوتا نبود . یه شخص سوم باعث شد که یه خورده با هم جر و بحث کنیم . گفتم خدایا ما که داریم زندگی آروم و ساده خودمونو می کنیم کاری به کار کسی نداریم . روی پای خودمون واستادیم و این همه سختی می کشیم . من و شوهرم که با هم مشکلی نداریم چرا باید سر حرفای یه نفر دیگه با هم بحث کنیم و اون همه دوستی و محبت بینمون کمرنگ بشه؟ از صبح به هم ریختم . دیشب هم یه ذره گریه کردم . خوشبختانه شوهرکم اینقدر عاقل و منطقی هست که نمیذاره من ناراحتی بکشم .

ولی دیشب توی ناراحتی یه حرفایی بهش گفتم که شاید نباید می گفتم .

خیلی داغونم خیلی .

به قول لیلا چند وقت بود که روابطمون عالی بود و اصلا تیره نشده بود ولی دیشب به اندازه یه ربع تیره شد که من همونم نمی خواستم .

بگذریم .

شکرخدا سربازی شوشو حل حل شد . افتاد توی یه کلینیک مرتب و شیک . با لباس شخصی میره و میاد . یعنی اصلا حالت سرباز نداره . بیشتر مث یه کارمنده تا سرباز یعنی حالت امریه داره . تاریخ ترخیص رو زدن ۲۹ اسفند سال ۸۸ . ولی من هنوزم امید دارم از یه مجراهایی که توی کشور ما خیییییییییلی کاربرد داره بتونیم سه ماه دیگه شو کم کنیم  ناامید نیستم . تا ببینیم خدا چی میخواد برامون . قرار شده از ساعت ۵/۷ بره تا ۵/۱ . یعنی دقیقا مث یه کارمند . ولی نمی دونم چه اجباری هست که توی مملکت ما یه آدم باید این همه الکی وقتشو و عمرشو تلف کنه و یک سال فقط همینطوری بره یه جا . باز خدا رو شکر می کنم که توی محیطای نظامی نیفتاد  . فقط یه مسئله هست که هنوز برام حل نشده اونم اینکه میگه باید تا آخر سربازیم ته ریش داشته باشم  منم از الان غصه ام گرفته

بهش میگم یعنی تو یککککککککککککککککککککککککک سال صاف و صوف نکنی؟

حال آدم بد میشه که  

راستی دیروز درد شدید ناشی از خاله پری داشتم . خیلی حالم بد بود نمی دونم چرا هر وقت قرص نی نی رو قطع می کنم این همه درد میکشم . کسی میدونه چرا؟

با وجود همه درداش بازم همیشه این مواقع خدا رو از ته دل شکر می کنم به خاطر اینکه هنوزم قرا نیست سه نفر بشیم و دردسرهامون صدچندان بشن  

شنیدین میگن آدم باید به بدتر از خودشم نیگا کنه . یه آقا و خانمی می شناسم که شرایط زندگیشون بسیار شبیه ماست  . هر دو لیسانس کشاورزی از دانشگاه تهران و فوق لیسانس از دانشگاه صنعتی اصفهان هستن ولی متاسفانه با این وضع مملکت ما هر دوشون بیکارن با یه بچه کوچیک دوساله . شوهرش سربازه . میگه حتی پول تاکسیمو هم از بابام می گیرم . میگه وقتی دخترم مریض میشه عزا می گیرم که از کجا پول بیارم ؟ میگه خیلی بده که آدم شوهر داشته باشه ولی بره از باباش تقاضای پول کنه . من میگم کاش حالا که اینقدر این سربازای بیچاره رو به مدت طولانی توی خدمت نیگه میدارن حداقل می تونستن در یه حدی بهشون حقوق بدن که توی این وضعیت تورم لنگ نمونن . حداقل کاش یه ذره به متاهل ها بیشتر توجه می کردن .

از این جهت خیلی خدا رو شکر میکنم که توی همین مدتی که ازدواجیدیم همش دستمون توی جیب خودمون بود و مستقل از دیگران بودیم .

نمی دونم چرا زندگی من باید اینقدر سخت باشه ؟ به قول محسن که میگه عاشقی دربه دری داره دیگه . فک کنم راست می گفت . به قول مجله موفقیت که میگه هر چقدرم سنگ جلوی پاتون بود نترسین و پیش برین هر چقدر زندگی سخت تر شد عزمتون رو بیشتر جزم کنین . موفقیتی شیرین تره که از پس سختی ها به دست بیاد . حالا مام میریم تا ببینیم به کجا می رسیم؟

راسسسسسستی در بین همه این امواج منفی یه خبر خوشحال کننده هم دارم . من به یکی از آرزوهام البته در حد کوچیکی رسیدم  همیشه دلم میخواست شوهرم توی دانشگاه تدریس کنه هنوزم دلم میخواد و این آرزو رو تا حد هیئت علمی شدن شوشوم دنبال میکنم . حتما دنبال می کنم . ولی الان گرفتن ۴یا ۵ تا کلاس در دانشگاه آزاد رو پله اول می دونم . البته کلاساش فعلا آزمایشگاهه ولی خوب برای شروع بد نیست . همین دکتر م که الان من میام از توی اتاقش وبگردی می کنم اون هم رشته شوشوئه و از پارسال مدیرگروه شده . اون براش جور کرد . دعا کنین باز اتفاقی پیش نیاد و بتونه بره  فعلا حق التدریسی که بهش پیشنهاد دادن خیلی ناچیزه ولی مهم اینه که از یه جا آدم شروع کنه . دکتر م که خیلی تشویقش می کنه و تازه توی چند تا طرح علمی هم قراره با هم شرکت کنن و از اونجا هم مقادیری پول گیرمون بیاد . البته این طرحه هنوز تصویب نشده ها . بازم هر چی خدا بخواد .

احساس می کنم من و شوشو توی یه جزیره دور تک و تنها افتادیم و خودمون داریم همه کار خودمونو می کنیم و هیشکی هم از خانواده ها نمی فهمه که ما داریم چیکار می کنیم اینجا . وقتی خیلی دلم می گیره و احساس تنهایی می کنم فقط به این فکر می کنم که یکی دیگه هم توی این دنیای بزرگ هست که شرایط زندگیش دقیقا شبیه منه و هیچ فرقی با من نداره باز دلم گرم میشه . چون ما دونفریم

دو نفر با شرایط و موقعیت یکسان . دو نفر که لحظه لحظه این روزا رو کنار هم بودیم . فقط ما دونفر می دونیم که توی زندگیمون چه خبر بوده و بس

وای هنوزم حرف دارم ولی باید برم . یه خبر مهم هم هست که فعلا وقت نیست

پس تا بعد

!! نوشته شده توسط آتی | 8:51 | دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 •

بعد از مدتها !!

 

سلام بچه ها . وای اینقدر نیومدم که یه حس غریبه بودن دارم به این فضا . دلم برای همه تنگ شده برای چت ها مون و اون روزا

تو این مدت تو فکر همه بودم . تو فکر آلاله ، ریتا ، ملی ، شیوا ، راضیه ، هدی ( هدی جون وبلاگتو خوندم تبریک میگم به خاطر خواهرت ) ، نباتی ، سحر ، ساناز ، لیلا ، الهه ، فری ، لیلی ، مونا، پرنیان و آتی همشهریم

تو فکر همه و همه بودم و هر روز به همه تون فکر می کردم

ایندر حرف و خبر دارم که نمی دونم از کجا شروع کنم به گفتنش

ولی اول از آخرش شروع می کنم . شوشو امروز رفته بود تهران برای اینکه انتقالی بگیره و محل سربازیش بیفته اینجا که شکرخدا هنوز ساعت ۹ نشده بود زنگ زد و گفت که درست شد و داره میاد .

خدایا ممنون که همیشه هوامونو داری . حالا من یه شوهر سرباز دارم  خییییییییییییییلی حرف دارم . فعلا همینا باشه تا بیام

خیلی بده که توی اتاق خودمون به نت وصل نیستم که بتونم مث قبل تند تند بیام و هی وسط کارام به هر وبلاگی یه سرکی بکشم . الان ساعت نت گردیم محدودتره و دائمی نیست ولی خوب بازم از هیچی بهتره . شوشو چند شب پیش داشت می گفت دلم برای وبلاگ نوشتنت خیلی تنگ شده .

 

!! نوشته شده توسط آتی | 9:29 | شنبه دهم اسفند 1387 •

دلتنگی

امروز من میرم مشهد ولی اونطور که باید و شاید خوشحال نیستم

از صبح دارم از غصه و استرس می میرم . شوهرکم اینقدر بی قراری از خودش نشون داد که جیگرم کباب شد یه حس عذاب وجدان بدی اومده سراغم که ای کاش بلیط نگرفته بودم .

با اینکه خودش همش اصرار داره که برم ولی خیییییییییییللللللللللیییییییییی پشیمونم که چرا رفتم بلیط گرفتم که تنها برم .

شاید برای شماها عجیب باشه که من از رفتن به خودنه مامانم زیادم خوشحال نباشم . ولی باید بگم که همه عشق و امید من شوهرمه . دوریش برام سخته . خیلی سخت ولی دوری خانواده ام اونقدرام برام سخت نیست . شایدم دیگه عادت کردم .

توی این دوسال و خورده ای که عروسی کردیم این بار سومه که دارم تنها میرم هر بار هم کلی فکر و خیال میاد سراغم و کلی با خودم کلنجار میرم . ولی این بار از هر بار بدتره حالم . منی که حتی در طول روز که توی خونه هستم دلم براش اینقدر تنگ میشه و گاهی از دلتنگیش اشک هم می ریزم حالا چطور می تونم ۱۰ روز نبینمش؟

به خودم قول دادم که این بار آخرم باشه . دیگه هیچوقت هیچوقت هیچوقت هیچوقت تنها نمیرم جایی

حتی اگه شده که چند سال خانواده مو نبینم ولی دیگه تنهاش نمی ذارم . احساس گناه می کنم

عزیزم :

تو مردترین مردی هستی که می شناسم . صبور و مهربان و فداکار من . خیلی دوستت دارم . بهترین ها رو برات میخوام . همیشه و همه جا .

!! نوشته شده توسط آتی | 15:31 | شنبه نوزدهم بهمن 1387 •

27 ...

 

سلام دوستان خوب و مهربونم . دوستای خوبی که توی این مدت با تلفن و اس ام اس و بقیه هم که شماره نداشتن با کامنتای قشنگ همرام بودن و تنهام نذشتن . واقعا از همه ممنونم .

اوضام خوبه . روحیم خیلی بهتره . خداروشکر  این روزا انگار بیشتر از قبل عاشق شوهرم هستم .

وای بچه ها وقتی می بینم که الناز و شوهرش صبح تا شب دارن مث خروس جنگی با هم دعوا می کنن و بعد با روحیه خراب و داغون میاد و همه چی رو برای من تعریف میکنه تازه می فهمم که این آرامشی که توی خونه ما حکمفرماست چقدر با ارزشه . شکر خدا با وجود تمام مشکلاتی که داریم زندگیمون آرومه .

بهش میگم شما دو تا دیوونه این . سر هیچ و پوچ با هم این همه بحث می کنین . هیچ مشکل خاصی ندارن . سر مسائل الکی و پیش پا افتاده . میگم شماها که نمی تونین مسائلتونو منطقی حل کنین هنوز بچه این . چطور وقتی هنوز خودتون بچه این می خواین بچه دار هم بشین؟

خیلی دلم میخواد دوباره مث قبل وبگردی کنم ولی این چند وقتیکه نیومدم دیگه حال و هواش از سرم افتاده . نمی دونم چرا؟ شوشوی عزیزم از همون روز اول گفت که نگران نباش حالا که اینطوری شده کامی می خریم . چون تا قبل از این احساس نیاز نمی کردیم . اوایل خیلی بی تابی می کردم ولی الان زیاد برای خریدن کامپیوتر هم اصرار نمی کنم . ولی اون به شدت پیگیر بود برای اینترنت . می گفت دلم میخواد بازم بنویسی . جناب یزید ( همون رئیس بزرگه ) به دلایلی که برای هیچکس روشن نیست هنوزم حاضر نشده اینترنت بهمون بده . یه بار میگه باید ماهی صد تومن بدین . یه بار میگه نمیشه و هر بار یه چیزی میگه . تا اینکه شوشو یه روز بهم گفت یه فکر کردم . دکتر م که اینجا اتاق داره هیچ وقتم نیست تو اتاقش باهاش صحبت می کنم اگه راضی بشه کلید اتاقشو بده تو بری از اونجا وبلاگ بنویسی . من که اصلا فکرش رو هم نمی کردم . ولی آقای دکتر همین که این حرف از دهن شوشو دراومد سریع کلیدش رو درآورد و داد و گفت تا هر موقع که خواستین از اینترنت استفاده کنین .

اصلا اتاق من در اختیار شما . خیلی خوشحال شدم . نه به خاطر نت . بیشتر از اینکه شوهرم آدم محبوبیه . به خدا یه جوریه که همه دوسش دارن . از نظافتچی گرفته تا بقیه . اصلا مهره مار داره

بعضی وقتا بهش حسودم میشه  حتی یه بار که اعتماد به نفسم به حد افتضاحی رسیده بود بهش گفتم حس می کنم همه تو رو دوست دارن . هیشکی منو دوست نداره  اونم مسخره ام کرد و گفت که داری اشتباه می کنی  

راستش برای خرید کامی یه خورده گیر کردیم . یه سیستم کامل با همه چی الان ۳۵۰ در میاد . از طرفی میگن لب تاب مارک دل هم ۴۵۰ در میاد . حامد میگه لب تاب بخرین . الان خیلی ارزون شده . به نظر شما چیکار کنیم ؟ گرچه که برای همون ۴۵۰ هم معلوم نیست چندماه باید بگذره تا پولمون کامل شه . شایدم قسطی خریدیم . هیچی معلوم نیست .  فعلا که بازم نت دارم .

از کافی نت و محیطش متنفرم . هم سرعتش از اینجا پایین تره و تازه بدترش اینه که پولیه

برای همینم گاه گاهی میام و می نویسم . فعلا که هفته بعد میخوام برم مشهد .

شوشو میگه الان که بیکاری بیا برو . اونم آخر بهمن میاد و با هم برمی گردیم . ولی همش نگرانشم . چون این روزا صبح من همش بلند میشم براش ساندویچ می ذارم برای صبحانه اش و میوه و ناهارشم براش میذارم .ولی می دونم که وقتی من نباشم هیچی نمی خوره  

بعضی وقتا دلم برای خودم می سوزه که توی این شهر تک و تنهام . هیشکی رو ندارم به جز یه شوهر که اونم باید از ۷ صبح بره بیرون و بعد از ۹ شب بیاد خونه . ولی دیگه دارم سعی می کنم قوی باشم .

خودمو و زندگیمو سپردم به خدا و می دونم که خودش هوامونو داره . خدا هیچوقت منو تنها نذاشته این بارم نمی ذاره . مطمئنم . اصلا میخوام محکم باشم و همیشه طوری باشم که شوهرم مث الان دلش برای بودن با من پر بکشه . اینقدر عشق توی وجودم قوی هست که قوی باشم .

زندگی من همیشه سرشار از ماجراهای مختلف بوده . و اینا همش یعنی هیجان . همیشه از زندگی یکنواخت و بدون ماجراجویی متنفر بودم . حالا اینام ماجران دیگه . حس میکنم وقتی بگذره و تموم شه نه تنها این حس بد نمی مونه بلکه تبدیل به خاطرات شیرینی هم میشه .

حس می کنم آتی قصه ها شدم

راستی فردا تولدمه . یعنی من ۲۷ سالم میشه؟

!! نوشته شده توسط آتی | 16:41 | سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 •

خبررسانی

 

سلام . من الان دارم از توی کافی نت این پست رو می نویسم

این روزا حالم اصلا خوب نیست . روحیه ام رو واقعا از دست دادم . تنها امیدم توی این شهر غریب شوهرمه که با حرفاش بهم دلگرمی میده

روز سه شنبه خیلی روز بدی بود . اینترنت رو ازمون گرفتن . ناهارم هم همینطور . ناهار رو فکر می کردم اما خداییش اصلا فکر نمی کردم نت بهمون ندن.

البته با پیگیری های شوشو مطمئنم بهمون میئن . اما ضد حال بزرگتر این بود که جایی که صبحا شوشو می رفت اونم کنسل شد . با اینکه می دونستن که شوشو میخواد از اول اسفند بره سربازی ولی همین یک ماهم نذاشتن بمونه . الان اون صبحا بیکاره و میگه من این یک ماهو خودم میام شرکت و من قراره بمونم خونه .

یک ماه زن خونه دار میشم

اون روز با اینکه حالم فوق العاده بد بود ولی یه تولد کوچولو برای شوشو ترتیب دادم تو خونه . تا موقعی که رسیدم خونه هم قصد نداشتم که تولد بگیرم . یهو بلند شدم و اشکامو پاک کردم و زنگ زدم به آژانس تا بره برام کیک و شمع و پفک و چیپس بگیره . بچه ها هم که اصلا قرار بود بیان .

همینطوری یه تولد کوچیک گرفتیم و براش یه بولوز بافت خوشگل هم خریدم

این روزا حالم زیاد خوب نیست . از هیچ آهنگی حتی شاد خوشم نمیاد . نمی دونم چطوری میشه؟

استرس دارم و شوهرکم رو هم اذیت می کنم . با هر تلنگری اشکام سرازیر میشن .

ببخشین که نتونستم بهتون سر بزنم . من تا مدتی نمیام نت برای همینم پستامو ثبت موقت کردم .

!! نوشته شده توسط آتی | 7:42 | پنجشنبه سوم بهمن 1387 •

RSS